شب که می شود
یاد تو در دلم زنده می شود
و سکوت آن
مرا به یاد سکوت تو
در آن شب مهتابی می اندازد
و هنوز طنین صدایت را
«تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
نباش فردا، که دلت با دگران است!!! »
می شنوم
و در سکوت سینه خود فریاد می زنم
که
تو که گفتی نگاهم به نگاهت نگران است
پس چرا کنون دلت با دگران است ؟
اما...
اما دریغ
دریغ از جوابی سرد
در شبی سرد
و برای چشمانی پر از اشک
حذر از عشق ؟
نتوانم
نتوانم
نتوانم