دو دوست از شهری به شهر دیگر سفر می کردند که یکی از آنان در رودخانه
افتاد. دیگری در آب پرید و او را از غرق شدن نجات داد. دوستی که چیزی نمانده
بود غرق شود، خدمتکارش را واداشت تا روی سنگی حک کند:
مسافر ! در این مکان «نجیب» زندگی اش را به خطر انداخت تا جان دوستش
«موسی» را نجات دهد.
دو دوست به راه خود ادامه دادند. در راه بازگشت در کنار همان رودخانه
نشستند و به گفت و گو مشغول شدند.
در حین صحبت میان آن دو اختلاف نظر منجر به بحث شد. حرفهایی رد و بدل شد
دوستی که در حال غرق شدن بود از منجی خود سیلی خورد. او بساط خود را برچید
چوبی برداشت و با آن روی ماسه ها نوشت:
مسافر! در این مکان «نجیب» در خلال مشاجره ای پیش پا افتاده قلب دوستش
«موسی» را شکست.
یکی از خدمتکاران موسی از او پرسید: چرا داستان دلیری دوستش را بر سنگ حک
کرد اما داستان بی رحمی او را روی ماسه ها نوشت.
موسی جواب داد : من همیشه خاطره لحظه ای را که دوستم نجیب مرا از خطر مرگ
نجات داد گرامی می دارم اما در مورد لطمه ای که به روح من وارد کرد
امیدوارم حتی قبل از این که این کلمات از روی ماسه ها محو شوند او را ببخشم.
به امید پایداری همه دوستیها
سلام همسایه ... وبلاگت خوندنی بود ... ممنونم
به منم سر بنید
یاس بسیار مهربات با درود فراوان...ولی تاثیراین داستانها درزندگی روزمره آدمها چقدراست؟؟؟؟؟؟این همه دشمنی..این همه کینه توزی...این همه نفرت...این همه ستم..شکنجه و جنایت...بشرسقوط اخلاقی کرده است...خود محوری و خود بزرگ بینی و خود پسندی و خودخواهی بی شمار...باهوش ترین موجود هستی را به چنین روز وحشت انگیزی رسانیده است...بازهم جنگل! بازهم دریا..بازهم کوه وبازهم کویر..
گل هنوز بر شاخه...زیباست ودست مهربان وبارور تو ای نازنین.
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانة ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانة دوست کجاست؟
سلام یاس مهربونم...
اگه موافق باشی همشو ن رو بخونم...
منتظرم باش