هر روز در صدای قصه گوی پیر قصه ی دختری را می شنوم که نگاهش در آینه شکست...
دختری که روزی نگاهش را به زندگیش سنجاق زدند و گفتند اعتماد کن...
اعتماد کرد سوخت و خاکستر شد و از او چیزی جز یک جسم شکسته در غم باقی نماند...
دختری که چیزی از این دنیا نمی خوا ست جز یک سبد نگاه پاک که بدرقه گریه های شبانه اش
شود...
اما او نمی دانست که نباید نور چشمان خود را به کسی وام دهد...
عشق او مرد در کوچه های مه گرفته ی دروغ و خیانت...
و اکنون تمام زندگی او خلاصه شده در یک جمله...اعتماد یعنی مرگ!!!
خیلی خیلی قشنگ بود . موفق باشی