وقتی مردم مرا در قبری تاریک پنهان نسازید
مثل لکه ننگی که از صفحه زمین می زدایید،
تنم روزی آغوشی گرم بود برای کسی که دوستش داشتم
و چشمانم تصویری از تمامی احساساتم... تبلور سایه روشن های زندگیم
دستانم ستایشگرین نوازشگران
و قلبم عصاره ای از عشق؛
عریانم نسازید
من از هم آغوشی با تن سرد خاک می هراسم
اشک هایتان ارزانیتان
و ناله های بیهوده تان...
خوب می دانم سه بار که خورشید غروب کند
من برای همیشه در خاطره هاتان غروب می کنم
خروارها خاک سرد برای من
بسترتان همیشه گرم...
می دانم خدا مرا خاک خوبی خواهد کرد
تا روزی اندام شما را در آغوش گیرم
روزی که دیر نخواهد بود...
!! حقیقت ترسناکیه !!