مرا به آغوشت راه بده، برای اولین با ر ببوسمت، بیا چشمانمان را ببندیم ، می خواهم

وقتی لبهای معصوممان به هم گره می خورد وهر دو از فرط لذت در آغوش یکدیگر

نفس نفس می زنیم، از لذت منتهایی جسممان، وجود نا متنهایی خداوند را با چشمانی

بسته تصور کنیم، چشمانت را باز کن، نه نه، لبهایمان از گرمی شهوت خشک شده اما

گونه هایمان ازاشک خیس، ما ساعتها ست که در آغوش یکدیگر می گرییم. ای تنها هم

آغوش من، بیا که احساسم را برایت دست نخورده نگهداشته ام و جسمم را به لذت بوسه

ای نفروخته ام، بیا که می خواهم وقتی دستا نت را به روی احساسم می گذاری، از فرط

لذت، قطره های اشک بر گونه هایت بدرخشد، می خواهم با اشکهایت برتمام احساسم

بوسه زنی ، می خواهم اشکهایت تمام روحم را خیس کند بیا که...

نظرات 2 + ارسال نظر
ترنم سه‌شنبه 21 تیر‌ماه سال 1384 ساعت 07:56 ب.ظ

سلام دوست من. نه اشتباه حدس زدی ـ جایی که من رندگی میکنم خیلی نزدیک تر از این حرفهاست. یه جایی پشت دریاها... اما نه دور نه نزدیک! جایی که گرماش و محیطش دیوانه کننده است . من همین جاهام ـ اونور خلیج فارس!

[ بدون نام ] پنج‌شنبه 23 تیر‌ماه سال 1384 ساعت 11:41 ب.ظ http://http://www.baghroyaha.blogsky.com/

سلام . خوبی یاس مهربون بابا چرا اینقدر تو ناراحت هستی ؟؟؟؟

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد