« من هم آدمی هستم چون دگران ، چه حقیقت تلخی!!! »


یا تو یا هیچکس

کاش گوشی داشتم برای شنیدن،

تا حرفهایم را به دور از برداشتهای شما می گفتم

کاش چشمی داشتم که به دور از هر نیازی ساعتها به تماشایش می نشستم،

«  می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب ...  »

نمی دانم ، انگار نیاز به سفری دیگر دارم،

سفر به خویشتن خویش،

دور از تمام دلبستگیهایم،

کتابهایم و هر چه جز تصرف وجودم کار دیگری نمی کند

فرصتی نمانده است...

کتاب کودکی ام را برگ برگ خواندم

کتاب جوانی ام را فصل فصل

یادم باشد دیوانگی ام را سطر سطر بخوانم

شاید چند برگی بیشتر نمانده نباشد، نمی دانم...

می خواهم رها از هر چیز بروم به دور دست

آنجا که نام از چهره ام پرواز می گیرد،

آنجا که دیگر درد پایه های جاودانگی را به لرزه در نمی آورد،

آنجا که زمان بی رحمانه بر تو هجوم نمی آورد،

و دیگر فرمانبر ساعتها نیستی

و زمان دیگر اسیر ساعت نیست...

نظرات 3 + ارسال نظر
عسل بانو جمعه 31 تیر‌ماه سال 1384 ساعت 06:59 ب.ظ

تبریک میگم گلم وبلاگت روز به روز قشنگتر میشه. موفق باشی.

[ بدون نام ] شنبه 1 مرداد‌ماه سال 1384 ساعت 11:29 ق.ظ http://simorgheboloorin.blogsky.com/

خیلی نازه وبلاگتون
به من هم سر بزن

کاملیا شنبه 1 مرداد‌ماه سال 1384 ساعت 03:03 ب.ظ http://kamelia.blogsky.com

سلام یاس مهربانم
گریه بر درد فراوان نکنم پس چه کنم
ناله از سینه سوزان نکنم پس چه کنم

از حضور گرمت بی نهایت سپاسگزارم
دست نوشته های زیبایت را به سینه مجازی کامپیوترم سپردم تا همدم لحظه هایم باشد
موفق باشی عزیزم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد