« دو دوست »


دو دوست از شهری به شهر دیگر سفر می کردند که یکی از آنان در رودخانه
 
افتاد. دیگری در آب پرید و او را از غرق شدن نجات داد. دوستی که چیزی نمانده

بود غرق شود،  خدمتکارش را واداشت تا روی سنگی حک کند:

مسافر ! در این مکان «نجیب» زندگی اش را به خطر انداخت تا جان دوستش

«موسی» را نجات دهد.

دو دوست به راه خود ادامه دادند. در راه بازگشت در کنار همان رودخانه
 
نشستند و به گفت و گو مشغول شدند.

در حین صحبت میان آن دو اختلاف نظر منجر به بحث شد. حرفهایی رد و بدل شد
 
دوستی که در حال غرق شدن بود از منجی خود سیلی خورد. او بساط خود را برچید
 
چوبی برداشت و با آن روی ماسه ها نوشت:

مسافر! در این مکان «نجیب» در خلال مشاجره ای پیش پا افتاده قلب دوستش
 
«موسی» را شکست.

یکی از خدمتکاران موسی از او پرسید: چرا داستان دلیری دوستش را بر سنگ حک

کرد اما داستان بی رحمی او را روی ماسه ها نوشت.

موسی جواب داد : من همیشه خاطره لحظه ای را که دوستم نجیب مرا از خطر مرگ
 
نجات داد گرامی می دارم اما در مورد لطمه ای که به روح من وارد کرد
 
امیدوارم حتی قبل از این که این کلمات از روی ماسه ها محو شوند او را ببخشم.

 

به امید پایداری همه دوستیها

« نامه ای به یار »


این یکی یه شاهکار عاشقانه هست

***************

   سلام…

  خیلى راحتى بى من، نه؟؟؟

 نبودن من کلى روی بودنت تاثیر مثبت گذاشته است… تمام خوشى هاى
 
عالم بر تو گذشته است مگر نه؟؟؟ 

 تمام روز به این فکر میکنى که چگونه مى شود قدر این نبودنم را بدانى که
 
جایش را به دوباره آمدنم ندهد... ابن طور نیست؟؟؟

نه علامتى... نه اشاره اى... نه تک زنگى... حتی محض خوش کردن این

دلِ بیچاره چیزى... گرچه پریشانى فکرم مدتها پیش به من آموخت که دل براى
 
بردن است و دلی که نبرندش حتماً جنسش خوب نیست.

نگاه کن جای نامه عاشقانه جدول اقتصادى برایت نوشتم سریع... عین تو که
 
به راحتى رد شدن نسیم از روى گل آفتابگردان زرد از من گذشتى بدون آنکه

" بگذر ز من" خوانده باشم...

چاره اى ندارم، بهار زمستان را... تقویم، سالِ کهنه را و شاکى، قاتل
 
عزیز ترین کَسَش را بخشید اما تو هنوز من را نبخشیده اى... کسى را که

وجودش را به تو بخشیده بود، نمى شود خرده گرفت.

اما چه کنم دلم تنگ تر از شکافِ سوزن است برای دیدنت، شنیدنت و حتى
 
فریادت... چه برسد به بخششت... هی می نویسم  و نمى خوانم و این
 
نخواندن شاید تا حدى خیلى شبیه به ننوشتن است و خودت بعد این همه

 دیوانگى ام می دانى که چه بلایى به سرم مى آید وقتى خواندن

 نوشته هایم براى تو دیر مى شود و  

حتماً لذت مى برى از شکنجه کسى که به جرم دیوانگى تقاص جنونش را به
 
بدترین وجهِ ممکن پس مى دهد و آن چیزى جز بى تو بودن نیست...

خیال میکنى مرگ فقط این است که جسمى با چشم هاى بسته و قلب
 
خاموش را توى یه جعبه چوبى و شیشه اى تا زیر زمین بدرقه کنند
 
و بعد اشک و خاک رویش بریزند تا آرام بگیرد 

و خودشان هم تا چند روز سیاه بپوشند و اشک بنوشند و

دسته گلى با روبانِ مشکى پرپر کنند و نام آن جسم را فریاد بزنند و بعد چشم
 
باز کنند و ببینند یکسال از کوچ آن جسم گذشته است و باید بروند و وانمود

کنند هنوز غمگینند اما با خودشان به این نتیجه تلخ برسند که یاد او را
 
همراه با جسمش زیر یک عالم خاکِ سرد پنهان کرده اند و...

اما نه...

مرگ یعنى بدانى کسى برایت مى میرد یا لااقل به عشق تو نفس مى کشد و
 
بعد زندگى را هم دوست ندارد چه رسد بی تو زندگى کردن را 
 
و بعد آن را هم از او بگیرى به جرم جنونش یا دوست داشتنش 

و در خلا‌ ء نبودنت حبسش کنى تا به مرگِ تدریجى برود و بمیرد ...

مرگ یعنی اینکه بدانى کسى بى تو، بی حضور ستاره ات هفت آسمانش
 
شب است، خورشید نمى شناسد، روز ندارد،‌ لحظه نمی فهمد،

 ساعتش روىِ آخرین لمس حضور تو مانده است
 
و تقویمش هنوز تحویل را نچشیده است و بدانى و بگذرى و بگذارى به
 
همین حال بماند تا بمیرد... و اصلاً ته دلِ مثل حریرت هم تکان نخورد

یعنی همینطور است دلِ تو!!!

تو مى دانى که من چه می کشم، چیزى فراتر از درد... بالا تر از زجر،

مى دانى و مى خواهى که همین گونه باشد و این خواستن تو 

  تنها نفسى است که مى گذارد بنویسم و برایت تصویر کنم...
 
اینجا خبری نیست وقتی از تو خبرى نمیرسد... درست عین تقویم سیاه من و

سرنوشتِ بى عاقبتم...
 
به خدا تمام شدم... به خدا تمام شدم... به خدا تمام شدم...
 
به خدا تمام شدم
 

تمامش کن


عکس هایت هم تمام پر از لکه هاى گریه است، عکست با من همدردى

 می کند؛

بیهوده زنده ام، چهره ام پر از چین هاى تنهاییست و من عجیب می ترسم از

اینکه کسی را که فراموش نکردم فراموشم کرده باشد. من که نمی فهمم اما
 
نکن
 
با این نقطه دیگه بازى نه... قولم عین عشق تو اعتبار دارد و سالم است
 
خودت حالم را می دانى چه با تشبیه چه بی مثال... قصه می گویم...
 
بى خودی حوصله ات را سر مى برم

تو که نمی شنوى یعنی نمی خوای که نوشتنم را بخوانى... این باردوم است
 
که می نویسم ببخش...

   به خدا ادب شدم...

باشد من پیش هر کس که بگویى و بخواهی می گویم و می نویسم که من
 
بدم... که تقصیر من بود... که من چون دیوانه توام خطرناکم یعنی ممکن است
 
دست به کارهایى بزنم که دور از خلق آدمیزاد است و از روی هر چه که بگویى
 
جریمه بنویسم و می نویسم... من تنبیه شدم، باور کن.

به اسمت قسم، پر که نه، پرپر می زنم تا بخششت، تا بازگشتت، تا پایان
 
سفرت، پس برگرد. این حق من نیست اگر بود ادا کن لطفاً... آه می کشم
 
آنقدر آه تا همان کسی که تو را به من داد دوباره تو را به من

بازگرداند...


   کسى که اگر تا آخرین نقطه دنیا یک ریز بدود به گردِ پای
 
  اولین لبخندِ پس از گریه بعد از تولدِ تو هم نخواهد رسید

« نامه ای به یار »

براى شاعرى که هرگز شعر نگفت چون خودش شعر بود
چند شب یلدا و عید از گیر کردن دلم در شاخه نگاهت مى گذرد.حسابش از
دستِ ستاره هایى که همه میشمارند تا خوابشان ببرد هم در رفته است
راستى همه ستاره شمارى مى کنند تا خوابشان ببرد و من ستاره مى شمارم تا
خوابم بپرد . هر چه کردم دنبال ستاره ای که نشانش کنم مثلاً مثل قصه ها مال
من و تو باشد نیست، ماه هست که تویى، اما معلوم است براى تنهایى چو من که
در هفت آسمان رویایش هم یک شمع نیست ستاره هم پیدا نمى شود، چیز عجیبى
نیست!!!
اقبالى را که درست در طالعت هجى نکرده باشند هر چه به در و دیوارِ خوشبختى
بکوبى بیهوده است
چقدر صدایت مخملى است و چقدر وقتى نمى شنوم احساس نداشتن ثروتى بزرگ

می کنم…
و چقدر وقتى این را برایت مى گویم یا در نوشته تکرارش مى کنم سرت
بیشتر سر پادشاه مى شود
اما تو همیشه راحت باش چون شانه من همچنان اولین و آخرین ایستگاه توقف
براى هر گونه پناه است
از دور به پله اى اشاره کردى که مراقبش باشم انگار نه انگار که خودت نمی دانم 
 به عمد یا به سهو مرا از پله هاى هزار برابر بلند تر از آن پرتاب کردی
شاید هم شنیدى و به رویت نیاورده بودى تا آنکه صداى سقوطى بشنوى
راستش نمى دانم بد است یا خوب،اما من عین تو نیستم . نمى شود به رویت
نیاورم و هم ننویسم پس ترجیح می دهم به رویت نیاورم اما بنویسم
نمى دانم این چه حکمى است که امسال نزدیکى هاى تولدت دلیل و بهانه هاى
رنگا رنگ از زیر سنگ هم که شده فراهم کردى تا نیایم!!! نمى دانم این چه




رازى
است که در روز تولدت نباید دیدن و آمدنى در کار باشد
مهم نیست،اما من تمام آنچه که فکرش را نمی کنى بدانم را مى دانم
بازى تقدیر گردشى است پس نوبت به من هم مى رسد حتى بعد عمرى نیمکت نشینى
نوبت به من هم مى رسد چون همیشه بازى به شما و امثالِ شما نمى رسد
اینکه دلیل نیامدن چیست عجیب است و صبر و تحمل و سکوت من عجیب تر... او
کیست که می تواند تولد تو را از من قشنگ تر جشن بگیرد... به خدا باور کن
هیچکس؛یقین دارم هر کس خلافِ این فکر کند گمراه است
همین خواستم فکر نکنى هر کس چیزى نمى گوید معنایش این است که نمی داند!!!
یادت بماند تمام آسمانِ من خلاصه در دو چشم توست
مراقبشان باش
 
هیچ کس ما را نمى آرد به خاطر،اى عجب
یاد عالم مى کنیم اما فراموشیم ما