در میان تابش گرم محبت سوختم
با نگاه خندهای شاد تو افروختم
سالها بی یاربودم، ساختم
حال درعشقت خودم را باختم
کاش می شد لحظه هایی شاد را با هم بودیم
از میان هر نگاه این و آن آزاد بودیم
کاش می شد... اما این خوابی طلائیست
آخر این قصه هم، قصه مجنون و لیلیست
خوب می شد با یار بودن
لحظه ها با یاد هم شاد بودن
با امید عشق هم
سالها بی خواب بودن
لحظه ای دیدم تو را در کوچه صد خاطره
دیدمت زرد و پریشان در تله
شور افتاد بر دلم که نکند بیماری
حال فهمیدم از عشق دگری تب داری
در همان لحظه ی سرد و بی رنگ
لحظه شک و فریب و نیرنگ
یادم آمد روزهای اول این کوچه ی صد خاطره
کوچه را که نبود در آن فاصله
خواندی بر گوشم از عشق و صفا
خوب بازیم دادی تو ای بی وفا
شاد بودم من نگاهم بر فلک
حیف نفهمیدم که بودم زیر شلاق فلک
حال امروز با خیال شوم خود آب شدم
کار از کار گذشت و من بی یار شدم
قفس داران سکوتم را شکستند
دل دائم صبورم را شکستند
به جرم پا به پای عشق رفتن
پر و بال عبورم را شکستند
مرا از خلوتم بیرون کشیدند
چه بی پروا حضورم را شکستند
تمنا در نگاهم موج می زد
ولی رویای دورم را شکستند
« خداحافظ آقاى سادگى و متانت ! »
این را بچه هاى ایران گفتند. اما صدایى که گرفته و بالغ هم در فضا پیچید. این صدا آشناترین بود.
صداى بچه هایى که براى اولین بار صفحه شناسنامه شان را براى خاتمى هدیه کرده بودند
آنها با متانت تمام و صدایى دورگه گفتند:
« بدرود آقاى رئیس جمهور »
درحاشیه تاریخ نوشته بودند مردم ایران که رئیس جمهور خاتمى را بر صدر نشانده بودند،
خوش بدرقه کردند