تو مگه قسم نخوردی که دلمو تنها نذاری
روبروم نشستی اما از غریبه کم نداری
روبروی من نشستی توی چشم تو ستاره
از صدای تو شنیدم که دلت دوسم نداره
دل تو تو آسمونا من به دنبال دل تو
تو به دنبال ستاره من به یاد قسم تو
تو مگه قسم نخوردی که دلمو تنها نذاری
هرگز از روز جدایی سخنی به لب نیاری
حالا روبروم نشستی حرف تو فقط جداییست
تو قسم نخورده بودی که یه دنیا بی وفایی
تو قسم نخورده بودی روزی عشق تو میمیره
نور یک ستاره شب جای مهتاب و میگیره
چقدر هر روز تقویم را می شمارم تا به فردا برسم
به فردا که خورشید طلوع می کند
هر چند که من دلم همیشه شب را خواسته است
امروز می خواهم قصه خودم را برایت بگویم، یک قصه بسیار ساده
روزگاری پرتلاش و بدون التهاب، سراسر فراز و نشیب که طی نمودم مثل همه
مثل شما
اما همیشه ذهن خسته خویش را در انتهای جاده مواجه با این سؤال یافته ام
که تمام من همین بود ؟
نمی دانم چرا دوباره گنگ شده ام
چرا دچار هیجان نمی شوم و چرا خمود شده ام
تو را کم دارم!!!
تو را که همیشه مخفیانه از لای یک پنجره نگاهم کردی
و هر وقت دیدمت نگاهت را دزدیدی
تو از خوبی گفته ای، از زیبایی، از سفر، از قدم زدن
از همه چیز و هیچ چیز
اما تو هیچ وقت یکرو نبودی
من ترا محکوم نمی کنم که ذهن خویش را می کاوم
من گفته بودم که امپراطور دشت طلایی همان جاناتان کوچک دریاچه است
و همشه با خود تکرار کردم:
« گفتند چشم انتظار بارانیست دشت باکره
تا جنگلی برویاند سبز
چون ابر برآمدیم از اقیانوس رؤیاهامان
تمام خود را باریدیم بیدریغ
افسوس روسپی یائسه ای بود دشت و
تمام پاکی ما را در مرداب سینه اش به هرزگی فروخت... »
راستی ؟ نه ترا محکوم نمی کنم
گمان بد مبر
من ترا همیشه عزیزتر از ذهن خویش
در لانه کوچک فکرم نگه داشته ام به دور از گزند فکر