کاش می شد لحظه ای پرواز کرد 

حرفهای تازه را آغاز کرد 
کاش می شد خالی از تشویش بود 
برگ سبزی تحفه درویش بود 
کاش تا دل می گرفت و می شکست 
عشق می آمد کنارش می نشست 
کاش با هر دل، دلی پیوند داشت 
هر نگاهی یک سبد لبخند داشت

هیچ دانی کودک بودن به چه معنا است 
کودک بودن گوهری است که آدمیان در این روزگار گم کرده اند 
کودک بودن ایمان داشتن است به ایمان ها وباورها 
کودک بودن کوچک بودن است چندان که پریان بتوانند در گوش زمزمه کنند 
کودک بودن آن است که از کدو کالسکه زرین پدید آورند 
وموش ها را به اسب ها 
وپستی را به بلندی
ونیستی را به هستی بدل کنند 
کودک بودن زندگی کردن در پوست فندق 
وخود را شهریارفضای بی پایان دانستن است 
کودک بودن یعنی: 
جهانی را در یک دانه شن دیدن 
وبهشت را در یک گل وحشی مشاهده کردن 
بینهایت را در کف دست نگه داشتن

وابدیت را در یک ساعت به زنجیر کشیدن

                                                                              فرانسیس تامپسون
                                                                               ترجمه: دکتر الهی قمشه ای

آمد امّا در نگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را ، مستی رویا نبود 
نقش عشق و آرزو از چهره ی دل ، شسته بود
عکس شیدایی ، در آن آینه ی سیما نبود 
لب ، همان لب بود ، امّا بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود ، امّا مست و بی پروا نبود 
در دل بیزار خود چز بیم رسوایی نداشت
گرچه روزی هم نشین ، جز با منِ رسوا نبود 
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را ، نشان ، از آتش سودا نبود
دیدم ، آن چشم درخشان را ، ولی در این صدف
گوهر اشکی که من می خواستم ، پیدا نبود
بر لبِ لرزان من ، فریاد دل ، خاموش بود
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود  
جز من و او ، دیگری هم بود،اماای دریغ

آگَه از دردِ دلم، زان عشقِ جان فرسا نبود