« خدایا مرا ببر »

خدا خواهش‌ می‌کنم‌ مرا ببر
 
خدا مرا به‌ دوردست‌
 
روی‌ بال‌های‌ فرشتگان‌ ببر
 
خواهش‌ می‌کنم‌
 
جایی‌ که‌ عشق‌ با مرگ‌ در جدال‌ نیست‌،
 
تا این‌ عشق‌ پاک‌، تسلیم‌ نشود؛
 
جایی‌ که‌ همیشه‌ گل‌های‌ سرخ‌ شکفته‌ می‌شود،
 
مانند یاقوت‌هایی‌ که‌ آنها را پوشانیده‌ باشد؛
 
جایی‌ که‌ ماه‌ جرقه‌ زند و بگرید
 
برای‌ پیوستن‌ به‌ عاشقان
 
می‌خواهم‌ به‌ آن‌
 
سرزمین‌ دور بروم‌، جایی‌ که‌ پسران‌ نوجوان‌
 
در حال‌ دویدن‌، برای‌ عشق‌ رنج‌ می‌کشند؛
 
جایی‌ که‌ دختران‌ نوجوان‌
 
در عصرهایی‌ که‌ جشن‌ است‌
 
میان‌ پنجره‌های‌ پر از گل‌ نشسته‌اند
 
و پنهانی‌ می‌گریند، با اندوهی‌ آسمانی


 

 آنا ماریاارتزه‌


Prego il Signore che mi Porti
Prego il Signore che Mi porti
sulle ali degli Angeli Iontano: dove l'Amore non lotta con la Morte
e non soccombe, il candido, dove gli oleandri floriscono sempre. com coperti di rubini 
dove la luna scintilla e piange per essere all unisono con gli
amanti
In quel paese lontano io voglio andare, dove i
fanciulli correndo, gia soffrono
d'amore
dove le fanciulle sedute
ai fioriti davanzali nelle sere di Festa gia
piangono furtivamente, con mestizia
divina

Anna Maria Ortese  

« به یه بار خوندنش می ارزه »

سرگذشت غم هجران تو گفتم با شمع 

آن قدر سوخت که از کرده پشیمانم کرد

آخرین باری که شنیدمت گفتى که درگیرى , هم با خودت هم با 
دیگران... 
دلم راکه لرزاندى فهمیدم حق پرسیدنِ دلیل را هم ندارم... 
 درست مثل همیشه...
این بار حتى اجازه از دور تماشا کردنت را هم ندادى
فرق نمى کند اول نامه سلام باشد یا خداحاظى... وقتى هیچ کدام برایت 
مهم نیست 
اما من مثل تو فکر نمیکنم... مهم این است که دلم برایت لک زده!!!
تا هواى دوستت دارم در عاشقانه هایم مى وزد طعمِ چشمانِ تو همان عسلى است 
که خوش طعم ترین حادثه هاى دنیا حسرتِ یک ثانیه تجربه کردنش رامی کشند 
عزیز دارم ملودیت را با گیتار و چهره ات را با آب رنگ تمرین میکنم... 
می خواهم بنوازمت... نقاشى ات کنم ... 
 شعر که به دلت ننشست عزیز!!!
بى خبر نباشى بعضی ها عجیب سرزنشم مى کنند... فکر مى کنم کمی 
 حسودیشان مى شود که تو هرچه سنگ مى زنى من عاشق تر مى شوم 
آنها هنوز نمى دانند که همه دیوانگان را نمى شود با سنگ راند... 
بعضى هایشان با سنگ دیوانگیشان چند برابر گل مى کند
و مى شکفد و بزرگ مى شود... 
بزرگ عین تو..عین اسمت
بعضی ها خیال مى کنند تو مثل همه اى... 
 بگذار این گونه زندگى کنند 
 من خیالم راحت تر است
دخالت نیست...جسارت است...شاید هم تمام این بهانه ها محضِ خاطر این 
است که من لیاقتت را ندارم...
دیر مى شد اگر حالا نمى نوشتم... مى دانم این روزها اصلاً روز تو
نیست، یعنى چشمانت این رو فریاد مى زننداما روز تو هم مى شود عزیزم
یقین کن من عادت ندارم وقتى قیمتِ دلخوشى نجومى است بى جهت دلِ کسى را 
آن هم عزیزترینم را خوش کنم
*******************
پر حوصله ترین عاشقت...سوم فروردین 1384

۸ روز از سال ۸۴ هم گذشت و گذشت زمان، اونم با این سرعت

  منو به یاد یه چیز میندازه

اونم لحظه ی تلخ خداحافظی از عسل بانو

تا چند روز دیگه کلاس های دانشگاه هم شروع میشه
 
و من باید برم به غربت برای درس خوندن

۲سال قبل که دانشگاه قبول نشده بودم ناراحت بودم از اینکه دانشگاه قبول

نشدم و حالا که قبول شدم، پشیمون شدم

نمیدونم چه جوری باید با این یکی کنار بیام، چون توی این مدت سابقه نداشته
 
من توی هفته، کمتر از ۵ بار عسل بانو رو ببینم

ولی تا چند وقت دیگه من هستم، خدای من و یه سکوت تلخ و مرگبار





برای من بنویسید

برای من و لحظه های غریب و از دست رفته

برای من که در تنهایی خود شکوفه زده ام

من آماده زندگیم اما در حال پژمردن

«سکوت تلخ» مرا با زبان نگاه بخوانید

و مرا عاشقانه بپذیرید