دوست داشتن؛ خیلی شبیه احتیاج داشتن است
یک جور احتیاج داشتن مفرط
و گاهی هم دوست داشتن راهی برای فراموش کردن است
چند روزیست غریبه ای در زندگیم پیدا شده... حس میکنم دوستش دارم...
و خودش هم باور کرده که خیلی دوستش دارم!
نمی دانم... شاید برای به خاکسپاری خاطرات گذشته !
یکبار... نیمه شب... از او پرسیدم :
- چرا منو دوست داری ؟
و حس کردم بعد از این سئوال روی گونه سمت چپ او و روی احساسات من چال کوچکی افتاد
و این شروع تازه ای بود برای یک هم آغوشی،
بوسه های عاشقانه در تاریکی،
شنیدن نفسهای هوسناک،
و لذت بردن از یک گناه
همیشه معتقدم گناه باید لذت داشته باشد
گناهی که لذت ندارد؛ حماقت است
آدم ها گناه می کنند و گناه می کنند و گناه می کنند
و هیچ لذتی در پس گناهان بیشمارشان نیست
یا آدم ها خیلی احمق شده اند
و یا من در تعریف گناه اشتباه می کنم
من همه چیز را می دانم و هیچ چیز را نمی فهمم
و این عمیقا تاسف بار است
....
ما با هم زندگی میکنیم
با هم دعوامون میشه
تو بالش و پتو رو برمیداری و میری روی کاناپه ی توی هال میخوابی
شبه
منم میدونم که همهش منتظری که من بیام نازتو بکشم
بگم قهر نکن، ببخشید، بغلت کنم و دیگه رو کاناپه نخوابی
ولی هرچی منتظر میشی من نمیام که
خوابت میبره
من مطمئن میشم که خوابت برده
میام بغلت میکنم و میبرمت میذارم رو تخت
یه جوره آرومی که از خواب بلند نشی
بعد محکم بغلت میکنم
تو
صبح تو بغل من از خواب بیدار میشی
فکر میکنی که اون دعوای دیشبی همش یه خواب بوده
هرچند
ما با هم زندگی نمی کنیم
با هم هم هیچوقت دعوامون نمیشه
عشقبازی به همین آسانی ست...
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کار همواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ریشه ی بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو
برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز طبیعت با ما
عشقبازی به همین آسانی ست ...