بچه که بودم مدام دستم را از دستان نگرانی که مراقبم بود رها می کردم وآرزویم بود که یک بار هم شده تنها از خیابان زندگی رد شوم.
حالا که دیگر نمی شود بچه بود و فقط می شود عاشق بود!!
بعد از بچگی،هر چه وسط خیابان زندگی سر به هوا
میدوم هیچ کس حاضر نمی شود دستم را بگیرد و برای
لحظه ای حتی مراقبم باشد!!!



تقدیم به کسانی که برای بزرگ شدن عجله دارن

من از هزار سال خستگی از کنج زندون اومدم

دلم کویره غربته به عشق بارون اومدم

غرور تیکه تیکمو می خوام که مرحم بزارم

غصه های یه عمرمو رو دوش عالم بذارم

من پی دست پاکی ام غبار قلب پیرمو

پاک کنه و رها کنه رویاهای اسیرمو

میخوام که از یاد ببرم هر چی ازم گرفته شد

میخوام فراموش بکنم...هر چی که رشتم،پنبه شد


دست مرا بگیر-که باغ نگاه تو

چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم برد

من جاودانیم-که پرستوی بوسه ات

بر روی من دری زبهشت خدا گشود

اما چه می کنی-دل را

که در بهشت خدا هم غریب بود!!!