ای باران ببار که دلم هوای یارم را کرده است
ای باران قطره هایت مرا به یاد اشکهای یارم می اندازد
ای باران هوایت مرا یاد هوای دیدن عشقم می اندازد
ای باران صدایت مرا به یاد صدای درد و دلهای یارم می اندازد
ای باران حضورت مرا به یاد حضور یارم در آغوشم می اندازد
باران ببار و مرا آرام کن ، ببار تا چشمهایم نیز همراه با تو ببارند
باران ببار تا من با جامه ای گرم در زیر قطره هایت به یاد یارم قدم بزنم
میخواهم به زندگی ام، به عشقم ، به لحظه هایی که با یارم می باشم در زیر قطره
هایت فکرکنم آسمان با گونه ای خیس میخواهد دلش را خالی کند،
مانند من که میخواهم با گریه همراه با آسمان دلم را خالی خالی کنم
بغض آسمان که شکسته شود بغض من نیز همراه باآسمان شکسته خواهد شد
بغض دوری از یارم و بغض لحظه هایی که با یارم و عشقم در زیر باران قدم
می زدیم باران ببار که دلم هوای یارم کرده است
ای باران وقتی می باری دیگر سردی آن قطره هایت را احساس نمیکنم
در آن زمان گرمی دستهایی را احساس میکنم که یک روز دستهای سرد مرا گرفته
بود ای باران وقتی می باری دیگر آن لحظه های سرد و پر از غم و غصه را
احساس نمیکنم،
چون آن طراوت و تازگی ات و آن عطر دلنشینت مرا به حال و هوای یارم می برد
ای باران مرا آرام کن
ببار ببار ببار!!!
سلام به همه ی دوستان عزیز،این متنی که براتون نوشتم یه کم قدیمی هست ولی برای من،دنیایی
خاطره داره و یه عالمه ارزش.من با همین چند خط نوشته به عشقی که سالها در انتظارش بودم
رسیدم.امید وارم شما هم خوشتون بیاد:
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون
منو "داداشی" صدا می کرد به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که
عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم
گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من
خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم
=======================
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که
برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام
فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از دو
ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :
"متشکرم " و گونه من رو بوسید
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من
خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم
=======================
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد"
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای
مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن
رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و
حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق
به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت:
"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من
خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
=======================
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ
التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا
مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و
من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ
التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت
تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من
خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم
=======================
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم
که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش
متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا
بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من
خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم
=======================
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست
توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو
میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع
نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای
من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم
که به من بگه دوستم داره
ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه !
اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو
پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید،
شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه