« پل خاطره »


واسه این شاعر تنها، پرسه بازی قصّه سازه

 

رفتن و رفتن و رفتن، واسه گفتن یه نیازه

 

واسه گفتن از تو باید از پل خاطره رد شد

 

بی خیال از اونکه تازه، اومده که دل ببازه

 

وقت ظهره باز دوباره، باز باید بی تو قدم زد

 

باز باید تا ته خط رفت، باز باید دل رو به غم زد

 

غم بی وفایی تو، غم بی گناهی من

 

غم قلب تو که آسون، پشت پا به هم قسم زد

 

واسه این شاعر تنها، پرسه بازی قصّه سازه

 

رفتن و رفتن و رفتن، واسه گفتن یه نیازه

 

واسه گفتن از تو باید از پل خاطره رد شد

 

بی خیال از اونکه تازه، اومده که دل ببازه

 

وقت ظهره باز دوباره، یاد یار رفته بر باد

 

وقت تکرار غریب قصّه ی شیرین و فرهاد

 

من میشم فرهاد قصّه، تو میشی شیرین این دل

 

باز روی کوه خیالت، جون میدم به عشق میلاد

 

واسه این شاعر تنها، پرسه بازی قصّه سازه

 

رفتن و رفتن و رفتن، واسه گفتن یه نیازه

 

واسه گفتن از تو باید از پل خاطره رد شد

 

بی خیال از اونکه تازه، اومده که دل ببازه

 

من میرم بخاطر تو، تا شاید ببینمت باز

 

تو همون کوچه که یک روز، شد از اون عاشقی آغاز

 

من میرم تنهای تنها، بی خیال از اون همه ناز

 

که میخوان بشن یه لیلا، واسه مجنون غزلساز

 

من نمیدانم و همین درد مرا سخت می آزارد

که چرا انسان

این دانا، این پیغمبر

در تکاپوهایش، چیزی از معجزه آنسوتر

ره نبرده است به اعجازمحبت

و نمیداند در یک لبخند چه شگفتی هایی پنهان است

من بر آنم که در این دنیا خوب بودن به خدا سهل ترین کار است

یا تو یا هیچکس

وقتی مردم مرا در قبری تاریک پنهان نسازید

مثل لکه ننگی که از صفحه زمین می زدایید،

تنم روزی آغوشی گرم بود برای کسی که دوستش داشتم

و چشمانم تصویری از تمامی احساساتم... تبلور سایه روشن های زندگیم

دستانم ستایشگرین نوازشگران

و قلبم عصاره ای از عشق؛

عریانم نسازید

من از هم آغوشی با تن سرد خاک می هراسم

اشک هایتان ارزانیتان

و ناله های بیهوده تان...

خوب می دانم سه بار که خورشید غروب کند

من برای همیشه در خاطره هاتان غروب می کنم

خروارها خاک سرد برای من

بسترتان همیشه گرم...

می دانم خدا مرا خاک خوبی خواهد کرد

تا روزی اندام شما را در آغوش گیرم

روزی که دیر نخواهد بود...