ای مثل من در خـود اسیر لیــــلای من با من بمیـــر
تنــها به یمـــن مــرگ ما این قصه می مانـــد به جا
هجرت سرابی بود و بس خـوابی که تعبیری نداشت
ای نازنیــــــن ای نازنین در آینــــه ما را ببـــــــــین
گفتی که به احترام دل باران باش
باران شدم و به روی گل باریدم
گفتی که ببوس روی نیلوفر را
از عشق تو گونه های او بوسیدم
گفتی که ستاره شو، دلی روشن کن
من هم چون ستاره ها تابیدم
گفتی که برای باغ دل، پیچک باش
بر یاس نگاه تو پیچیدم
گفتی که برای لحظه ای دریا باش
دریا شدم تو را به ساحل دیدم
گفتی که بیا لحظه ای مجنون باش
مجنون شدم و ز دوریت نالیدم
گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز
گل دادم و با طلوع تو روییدم
گفتی که بیا و از وفایت بگذر
از لهجه ی بی وفای تو رنجیدم
گفتی که بهانه ات کافی است
معنای لطیف عشق را فهمیدم
من همان انگشت بودم،
تو همان دست،
که بین من و بازوی زندگی بود،
و مرا به باقی بودنم می بست.
وقتی رفتی از خودم پرسیدم،
زور بازو بود که دست را شکست ؟
یا حسادت یک انگشت کوچک،
که من چه بند بند بودم
و تو چقدر یکدست...