کنار عشق، کنج بام احساس
سکوت عنکبوتی تار بسته
به دور غنچه های مهربانی
حصاری با نگاه، خار بسته
نمی دانم چرا آن شب تو با ما
از ایمان نگاه عشق رستی
نمی دانم چرا بر کنج ایوان
زدی گلدان حافظ را شکستی
شبی با لفظ تلخ کینه و قهر
بر پروانه ها را ترک کردی
تمام عشقها را زهر دادی
و این ویرانه ها را ترک کردی
هنوز اما صدای پایت اینجا
به روی سنگها احساس دارد
در اینجا عشق یادت باشد ای دوست
سکوتی با نگاه یاس دارد
انتظار
شش حرف و چهار نقطه
کلمه کوتاهیه اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی
در این کلمه شش حرفی، ده ها کلمه وجود داره که
تجربه کردن هرکدومش دل شیر می خواد
تنهایی، چشم براه بودن، غم، غصه، نا امیدی، شکنجه روحی، افسردگی
سرخوردگی، پشیمونی، بی خبری، دلواپسی و...
برای هرکدام از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون می آن
و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشن
باید زجر و سختی رو تحمل کرد
تا معانی شون رو فهمید و درست درکشون کرد
هر روز در صدای قصه گوی پیر قصه ی دختری را می شنوم که نگاهش در آینه شکست...
دختری که روزی نگاهش را به زندگیش سنجاق زدند و گفتند اعتماد کن...
اعتماد کرد سوخت و خاکستر شد و از او چیزی جز یک جسم شکسته در غم باقی نماند...
دختری که چیزی از این دنیا نمی خوا ست جز یک سبد نگاه پاک که بدرقه گریه های شبانه اش
شود...
اما او نمی دانست که نباید نور چشمان خود را به کسی وام دهد...
عشق او مرد در کوچه های مه گرفته ی دروغ و خیانت...
و اکنون تمام زندگی او خلاصه شده در یک جمله...اعتماد یعنی مرگ!!!