وقتی راهی را گم می کنی که فکر می کردی همیشه در جلوی پایت است
و تو به آن بی اعتنا بوده ای و هیچ گاه به آن فکر نکرده ای،
تازه می فهمی که زندگی هزار راه دارد... این که از خود بگذریم تا دلی شاد
شود، یا تکیه گاهی باشیم تا غمدیده ای آرام بگیرد و فرو خوریم آنچه را
دوست داریم، همه از سرشت انسان بودنمان است. وقتی با بی اعتنایی تو را
فراری می دهند و تو باز به نگاههای بی وفای کسی دل می بندی تا یاری اش
کنی، هنوز بوی آدمیت می دهی. انگار تازه متولد شده ای. آنقدر به موجودیت
خود نزدیک شده ای که فرشتگان نام تو را بر زبان می خوانند.
وقتی می گذری از احساس پاک خود تا نظاره کنی که کسی به
آرزویش رسیده است تا دیگر حسرت نداشته هایش را نخورد، آنگاه منتظر
روزی دیگر و واقعه ای دیگر هستی، و وقتی هنوز به عهدی که با خودت
و خدای خودت بسته ای وفاداری
پس همیشه امیدوار و سر زنده ای .
در انتظار بیهوده گذاشتم همه چیز خود را
مهمترین آن غرورم
پیش پا افتاده ترین آن شخصیتم
در دام عشق افتادم
شکستم ،ریز شدم
آخرش سوزانده شدم
این بود زندگی من
آه مرگ بر این زندگی که
جز
ناکامی چیزی در بر ندارد
کاش هیچ گاه به دنیا نمی آمدم