یا تو یا هیچکس

امروز خدایی کردم!

امروز عروسک چوبیم رو نگاه کردم و خدایی کردم...

آدمک کوچکی که تقریباْ هفت سال پیش تنها با یک کارد
 
از دل یه تکه چوب کوچک درش آوردم

آره ، حرکتش دادم

و خدایی کردم

و چه حس غرور آمیزی،

بردمش لب پنجره... آروم گرفتمش بیرون

تمام وجودش دست من بود... اینکه بندازمش یا نه!

اما نه،

دوستش دارم

به اندازه جزیی از خودم

پس آروم در حالی که می آوردمش داخل بهش گفتم:

بیچاره!

خدای تو خودش خدا داره...

خوش به حال خودم که خدام خدا نداره!!!

یک وقتهایی احساس می کنم که باید باور کنم، این تاریکی تلخ را...


یک وقتهایی احساس می کنم که زمان برایم متوقف شده

 

انگار که هیچ چیز نمی خواهد تغییر کند

 

گرچه تغییر می کند اما تغییراتی که بیشتر دلم را می سوزاند!!!

 

دلم از دست بعضی آدمهای زندگیم خیلی گرفته

 

کاش می فهمیدند  چقدر دلم آتش می گیرد از حرفهایشان، کارهاشان

 

یک وقتهایی حتی از خودم هم خسته می شوم، همیشه می گویم درست می شود

 

همیشه می گویم صبر داشته باشم

 

اندکی صبر سحر نزدیک است...

 

اصلاْ نمی دانم چگونه است

 

که تا احساس می کنی روال زندگیت دارد می افتد در راه هموار

 

ناگهان اتفاقی می افتد و همه چیز را برهم می زند

 

گاهی دلم می خواست من هم می توانستم مثل همه آدمهایی شوم

 

که شکستن دل دیگری برایشان به راحتی آب خوردن است ...

 

چگونه است که می توانند تنها خود و موقعیت و منفعت خود را ببینند و دیگر هیچ...


چگونه است که می توانند بگذارند و بروند ؟

 

خداوندا می دانم، تو هستی، همیشه، همه جا

 

و تنها و تنها یاد تو بوده که امیدم داده برای ادامه دادن، برای نهراسیدن و واندادن ...


پس نگذار سوسوی فانوس امید خانه تاریک دلم هم خاموش شود ...

 

و اکنون خودم از تو می پرسم ای مهربانترین

 

سحر کجاست

 

گریه قطره ی درخشانی است


 در برابر بی وفایی زمانه