چه رفته است که امشب سحر نمی آید
شب فراق مگر به پایان نمی آید
جمال یوسف گل، چشم باغ روشن کرد
ولی ز گمشده ی من خبر نمی آید
تو را مگر به تو نسبت کنم به جلوه ی ناز
که در تصور از این خوبتر نمی آید
طریق عقل بود ترک عاشقی دانم
ولی ز دست من این کار بر نمی آید
دو روزه، نوبت صحبت عزیز دار" رهی"
که هر که رفت از این ره، دگر نمی آید